کیان عزیزمکیان عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

برای کیانم ، هدیه ی ناب خدا

اولین بار که مسواک زدی

عشقم ، دیشب برای اولین بار به دندونای کوچولوت مسواک زدیم توی مجله نی نی + نوشته بود از همون زمانی که نی نی ها دندون در میارن باید مسواک بزنن . بنابراین منم مسواک مخصوص دندونای کوچولوتو آوردم و برات مسواک زدم . ااااااااااااااااای قربونت برم من که صدای قج قج می داد مرواریدات   مسواکتو گذاشتم تو اشپزخونه که هر شب یادم باشه شما هم باید مسواک بزنی ...
1 بهمن 1391

اولین کتاب داستانی که برات خوندم

کیان مامان ، چند وقت پیش تصمیم گرفتم کتاب داستانایی که خاله مهناز برات خریده بود ( هنوز به دنیا نیومده بودی ) برات بخونم . بماند که اولش تمام سعیت خوردن کتاب بود ولی بالاخره تونستم چند صفحه برات بخونم و تو هم فقط به صفحات رنگی کتاب نگاه می کردی و با دقت گوش می دادی . اااااااااااااااااااااااااااااااااااالهی فدات بشم من اولین کتاب داستانت اسمش گالی گلی و هتی هیس هیس  بود . گالی گلی داستان یه اسب آبی که عاشق گل بازی تو رودخونه است و هتی هیس هیس داستان یه مار کوچولو که دمش گره خورده ...
1 بهمن 1391

هدیه برای کیان از طرف مامان سارا و امیر کیان !!

کیان عزیزم ، یکی از همکارام خانم سارا عباس زاده که اونم یه پسر گوگولی داره بنام امیر کیان چند روز پیش برات یه هدیه خوشگل  آورده بود . واقعاً دستشون درد نکنه ، ایشاا... جبران کنیم برای آقا امیر کیان گل امروز شنیدم دندونای امیر کیان هم سر زده ، مبارکش باشه گوگولی خاله   امیر کیان و مامانش دست گلتون درد نکنه ایشاا... جبران کنیم از طرف کیان و مامانش !! ...
1 بهمن 1391

سوغات از شیراز

کیانم ، عمه سمانه بعد از امتحانات پایان ترم از طرف مدرسه رفته بود شیراز و زحمت کشیده سوغاتی خوشگلی برات آورده ( عمه خوشگله کیان دستتون درد نکنه ) یک دست لباس محلی ( خییییییییییییییییلی خوشگله ) یک کیف پر از جغجغه ( عمممممممممممممممممممه ) یه دست بند چرم که اسم کیان به خط میخی حک شده بود ( خییییییییییییییلی باحاله ) ( عکس نداختم ازش )   ...
1 بهمن 1391

روزهایی که گذشت : مگه اتوبوس سوار شدی!

نمی دونم چرا وقتی تو ماشینی یا می خوابی یا وقتیم بیداری گیر به دنده و دستگیره بالای در می دی !! کیانم ، وقتی سوار ماشین می شیم مجبوریم پتوتو بندازیم روی دنده آخه اگه شما ببینی واویلا  شیرجه می زنی روش و می خواهی بخوریش ( آخه چرا ) یا اینکه انگار سوار اتوبوس شدی خودت ببین الهی فدای خندهات جا نیست بچم مجبور سرپا بایسته عززززززززززززززززززززیـــــــــــــــــــــززززززززززززززززززززمی ...
1 بهمن 1391

روزهایی که گذشت : بعداز ظهر 28 صفر و دختر شدن پسرم!!!

گل خوش بوی مامان  بعد از رفتن مهمونای مامان جون ، و کلی کوزت بازی و تمیز کردن دو طبقه (!!!!!!!!) ( تو حیاط یخ می بستم بعد از نیم ساعت جلوی بخاری یخمون باز می شد ولی دو طبقه تمیز کردیم 4 ساعت کنار بخاری نشستیم تا التیامی برای درد کمر باشه باز افاقه نکرد ) کنار بخاری جمع شدیم و داشتیم حرف می زدیم یه دفعه دیدیم آقا پسر ناز خوشگلم کیان با یه گل سر شده دختر خانوم ناز خوشگل بنام کیانا این کارا فقط از دست خاله مهنازت بر می یاد   الهی فدات بشم عشقم اگه دخترم بودی چه ناز بودی  ( قضیه سوسکه و مادرشه ... ) و اما دوباره شدی آقا پسر خودم و رفتیم خونه بابا خشایار تا نذری براشون ببریم کلی عکاس و فیلمبردار...
1 بهمن 1391